کتایونکتایون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

عشق کوچیک من دخترکم کتایون

62 حرفم با تو

سلام دخمل گلم خوبی عزیزم......سه شنبه با بابایی رفتیم سونوگرافی بالاخره بابایی هم تو رو دید و صدای قلبت رو شنید وقتی صدای قلب نازت  رو آقای دکتر برامون پخش کرد یه لبخند خیلی ناز اومد رو لبای باباییت ذوق کرد همچین با دقت زل زده بود به مانیتور و سوال می پرسید از دکتر که من با دیدنش دلم ضعف میرفت و ذوق میکردم دکتر گفت خدا رو  شکر دخمل گلمون سالمه . دیگه نیازی نیست بریم پیشش تا وقتی که تو به دنیا بیایی و تو رو ببریم برای یه سری آزمایش از سونوگرافی یه سی دی هم به ما دادن که من با دیدنش کلی قربون بلات میرم توی سونوگرای که شبیه بابایی هستی بزار به دنیا بیایی ببینیم واقعا اون شکلی هستی یا نه هر وقت به بابایی میگم که دخترمون شبیه تو  شده...
24 آذر 1391

61 حرفم با تو

سلام دخمل شیطونم هفته بیستم رو هم با هم تموم کردیم ....نصف راه رو با هم اومدیم مونده نصفش که قراره با هم دیگه طی کنیم روزای سختی رو گذروندم ولی امیدوارم از این به بعد بتونم از روزهای باهم بودنمون لذت ببرم امروز بابایی رفته بود استخر من با خودم میگفتم باباییش که رفته استخر دخملم که خوابه و تکون نمیخوره همون لحظه لگد زدی چه لگد هایی  خنده ام گرفته بود دوتا لگد رو همچین پشت سر هم زدی من تا دو ساعت تو  کف اون بودم ....الهی مامان فدات بشه که لگد هات داره محکمتر میشه و این نشون میده که داری بزرگتر و قوی تر میشی زودتر این چند ماه هم بگذره تا  بیایی تو بغلم عزیز دل مامان خیلی دوست دارم   ...
17 آذر 1391

60 حرفم با تو

سلام ایلگارم الان که داشتم نماز میخوندم با هر آیه ای که من میخوندم تو هم لگد میزدی و منو همراهی  میکردی تو هم به نوبه ی خودت داشتی با خدا راز و نیاز میکردی امروز  نشسته بودم داشتم میوه میخوردم که تو شروع کردی به شیطنت با خودم فکر کردم این همه دنبال معجزه میگردیم معجزه الان داره تو بدن من   اتفاق می افته تو خود معجزه ای تو یکی از بارزترین نشانه هایی خدایی اینکه زنده ای به هر چیزی عکس العمل نشون میدی  وابراز وجود میکنی اینها همش معجزه ی خداست اونوقت ماها همیشه دنبال معجزه بودیم و هستیم خدایا ازت ممنونم که این معجزه رو به من نشون دادی حس نابیه اینکه هر وقت تو تکون میخوری و به من یاد آوری میکنی که داری از وجود من تغذیه میکنی تا ...
15 آذر 1391

59 حرفم با تو

سلام دخملی شنبه رفتم دکتر  وقتی وزنم رو گرفت کلی شاکی شد گفت چرا وزن اضافه نکردی منم گفتم خانوم دکتر من سه هفته هر چی خوردم  تو معده ام بند نشده از کجا باید وزن اضافه میکردم شنبه برای اولین بار صدای قلبت رو شنیدم الهی مامان فدات بشه .......حس خیلی خوبی بود  هر کاری میکردم خنده ام رو نمی تونستم جمع کنم منتظرم ماه دیگه باز برم صدای قلبت رو بشنوم......... ۲۲ این ماه هم سونوگرای سه بعدی دارم  خیلی هیجان زده ام که زودتر ببینمت اوشکولوی نازم راستی سرویس چوبت رو مامان جون اینا خریدن و آوردن  خونمون منتظرم تا بیایی و زودتر از وسایلت استفاده کنیم بقیه وسایلت رو هنوز مامان جون نخریده قراره بخره حالا چه روزی نمی دونم عک...
13 آذر 1391

58 حرفم با تو

سلام دخمل نازم الهی مامان فدات بشه که روز به روز حرکاتت داره بیشتر میشه و دل منم باهر لگد تو ضعف میکنه دیروز با عمه سکینه  و همسرش و بابایی رفته بودیم یافت آباد تهران من و بابایی از عمه اینا جدا شدیم و رفتیم بازار مبل خلیج فارس رو دید بزنیم در واقع بابایی منو به زور برد من نمیرفتم میگفتم بازار مبل چیکار داریم بیا بریم سیسمونی فروشی یه چیزی برای دخملمون بگیریم ولی بابایی حرف گوش نمیکرد و میگفت این دور و بر به جز مبلمان چیزی نیست خلاصه  رفتیم تو بازار مبل دیدم نوشته سرویس کودک و نوجوان طبقه دوم بابایی رو کشوندم طبقه دوم رفتیم سرویس چوبها رو نگاه کردیم  در همون حین بین اون همه سرویس چوب یه مغازه سیسمونی فروشی دیدم و ذوق مرگ شدم...
8 آذر 1391

57 حرفم با تو

هووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیشب بالاخره بابایی حرکت تو رو حس کرد چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟بزار الان میگم برات شب موقع خواب  شروع کردم با تو صحبت کردن و بهت گفتم که تا لگد نزنی من نمیخوابم امروز چرا لگد نزدی؟؟؟ خلاصه همون موقع تو لگد زدی نه یه دونه سه تا لگد تقریبا قوی منم ذوق زده داشتم قربون بلات میرفتم که یه دفعه ای یاد بابایی افتادم دست بابایی رو گرفتم و گذاشتم رو شیمکم و دوباره باهات حرف زدم ازت خواستم که دوباره لگد بزنی تا بابایی هم حس کنه اولی رو زدی بابایی متوجه نشد دومی رو هم زدی بابایی متوجه نشد  تو هم که عصبانی شده بودی برای اینکه چرا بابایی حس نمیکنه یه دونه محکمتر زدی و بابایی حس کرد همین که فهم...
6 آذر 1391

56حرفم با تو

سلام دخمل گلم آره بالاخره فهمیدم که دخملی خوشحالم خیلی خوشحال الان تو هفته ی نوزدهم هستیم دقیق تر بگم ۱۸ هفته و ۲ روز این روزا حرکات ضعیف تو رو حس میکنم روزی یه بار لگد میزنی تا بگی که هستی و با همون یه بار منو غرق لذت میکنی اینکه تا چند وقت دیگه تو بغلم هستی منو هیجان زده میکنی یعنی چه شکلی هستی؟؟؟ میدونی این روزا منتظرم تا زودتر قوی بشی و حرکاتت هم قویتر بشه تا بابایی هم بتونه حس کنه وقتی بهش میگم دخملمون لگد زد میخنده   ولی ته دلم ناراحتم که فقط من میتونم حس کنم بودنت رو زودتر قوی شو تا بابایی هم با حرکات تو لذت ببره سر اسم تو با بابایی اختلاف نظر داریم ولی من  سعی میکنم آخر سر حرف خودمو به کرسی بنشونم دلم میخواد اسمت ر...
5 آذر 1391
1